اینبار .... پدرانه
بابا بابا بابا ، واژه ای که بی انصافانه کمرنگ شده ، نه اینکه فکر کنید خود خودشه که خدایی نکرده کمرنگ شده ، لغتشه که کمتر تو نوشته های من می آد . منه مثلاً قهرمان قصه و فرشته کوچولو شخصیت اصلی داستان ، همه ی این سناریو نیستیم ، تو این نمایشنامه ، ما یه ستون داریم که اون وسط_، وسط_ قلبه ، وسط_ خونه ، وسط_ زندگی ، یه سر پناه داریم که بعد از خدا امیدمون به اونه ، حالا این ماکارونی که ظهر برای ناهار خوردم ،که حاصل تلاش 2 ساعت و نیمه دیشب بابایی بود باعث شد که به فکر یه پست اختصاصی بدون مناسبت بیفتم ، اینکه شبا دست و پای فرشته کوچولو رو می بوسه ، اینکه مدت زیادیه که داره سعی میکنه تو نگهداری فرشته کوچولو بیشتر کمک کنه، اینک...
نویسنده :
شیما مامان درینا و سامیار
15:14









